اپرای طلای راین
اثر جاودانه ریشارد واگنر
«طلای راین1» ساختۀ ریشارد واگنر2 مقدمه ایست بر سه اپرای دیگر به نام های، «والکوره3»، «زیگفرید4» و «غروب خدایان5». این چهار اپرا، مجموعه ای را تشکیل می دهند که، «حلقۀ نیبلونگ6» نامیده می شود. این اپرا در سال های 4-1853 نوشته شده است و موسیقی و متن آن در واقع پرلوگی است برای این سه اپرا که در سال های 1850 تا حدود 1880 توسط واگنر نوشته شد. این اپرا برای اولین بار در سال 1869 در مونیخ به نمایش گذاشته شد، سپس برای اولین بار در قالب یکی از نمایش های حلقۀ نیبلونگ در سال 1876 در بایروت به اجرا گذاشته شد. بایروت، شهر کوچکی است در باواریای شمالی آلمان و شهرت آن به خاطر اپراخانه و ستادی است که با طرح ریشارد واگنر در آنجا ساخته و ایجاد شده است. این شهر جایی است که در یک جشنوارۀ تابستانی آثار واگنر اجرا می شد و هنوز هم می شود. اپراخانۀ آن به شکلی ساخته شده است که نوازندگان در حین اجرا توسط مخاطبین دیده نمی شوند و تمام توجه آنان بر صحنۀ نمایش است.
اجرای طلای راین حداقل دو ساعت و نیم طول خواهد کشید و در بین آن هیچ زمانی برای تنفس وجود ندارد و موسیقی بی وقفه ادامه می یابد حتی زمانی که صحنه در حال تغییر است. این یکی از خصوصیات واگنر است که به مخاطب اش هیچ توجهی ندارد و شرایط را برای رفاه او فراهم نمی کند. بقیه اپراهای حلقۀ نیبلونگ وضعیت بهتری نسبت به این اپرا ندارند و اجرای مجموعۀ این چهار اپرا حدود بیست و دو ساعت طول خواهد کشید. البته این اپراها در یک روز و به صورت پی در پی به نمایش در نمی آیند بلکه در سه یا چهار روز به اجرا گذاشته می شوند.
بنابر این «طلای راین» اپرایی است در یک پرده و چهار صحنه. واگنر آثار اپرایی اش را، درام موسیقایی می نامید. هر چند درام های او، سرشتی ایستا دارند و شخصیت های آن زمان زیادی را صرف بازگو کردن حالات، عواطف و گذشتۀ خود می کنند، اما موسیقی اش از شوریدگی خاصی برخوردار است و در مقابل ایستایی درام هایی که آن را همراهی می کند قرار می گیرد. در هر پرده از این آثار جریان موسیقایی وجود دارد که خود او آن را عباراتی مانند «موسیقی بی پایان» و یا «ملودی بی پایان» توصیف می کرد. در موسیقی او رسیتاتیف ، دوئت، آریا و … وجود ندارد، بلکه هر بخش به بخش دیگر متصل است.
هر یک از شخصیت ها، اشیا، عقیده ها و حتی حالات مهم در اپراهای واگنر دارای شخصیت موسیقایی هستند. به این شخصیت موسیقایی لایت موتیف گفته می شود که با تغییر در رفتار و حالات شخصیت داستانی لایت موتیف نیز به همان شکل دگرگون می شود. برای مثال در «طلای راین» لایت موتیف غولها، که ارکستر با قدرت آن را می نوازد؛ لایت موتیف لوگ، خدای آتش که دارای هارمونی کروماتیک و غیرعادی است به شکلی که گویی آتش در حال زبانه کشیدن است؛ لایت موتیف سنگین و با وقار اِردا الهۀ زمین که با شخصیت فرزانه اش بسیار متناسب است و لایت موتیف والهالا، عشق و غیره. برخی از این لایت موتیف ها در هر چهار اپرا وجود دارد مانند لایت موتیف نفرین یا والهالا. در مجموع حدود نود لایت موتیف در این چهار اپرا وجود دارد.
موسیقی اپرای طلای راین برای هر شخص و هر موقعیتی زیباست. قطعۀ ابتدایی این اپرا که اعماق رود راین را توصیف می کند یکی از معروف ترین قطعات این اپراست. ابتدا صدایی آرام شنیده می شود و رفته رفته هر چه بیشتر به اعماق می رویم ارکستر نیز صداهایی همچون امواج را تداعی می کند. چنگ صدایی همچون موج را اجرا می کند. در ابتدای صحنۀ دوم لایت موتیف والهالا شنیده می شود که شکوه این بنای عظیم را شکل می دهد.
موسیقی واگنر را باید شنید و درامی که بر اساس آن اجرا می شود را دید. این دو از هم جدایی ناپذیرند. هر دو را باید لحظه به لحظه دنبال کرد. برای تماشای اپرای «طلای راین» بایستی داستان آن را به صورت یکپارچه خواند، سپس به تماشای آن به صورت یک فیلم نشست.
داستان اپرا:
صحنۀ اول
صحنۀ اول در اعماق رود راین آغاز می شود. جایی که سه پری راین به نام های ووگلیند، ولگوند و فلوسشید از طلای گرانبهای راین محافظت می کنند. آلبریش، کوتولۀ نیبلونگ، وارد صحنه می شود و برای بدست آوردن هر یک از پری های رودخانه تلاش می کند. پری های رودخانه شاد و خندان از دست او می گریزند. با تابش نور خورشید به درون آب، تلالو زرینی فضا را پر می کند. آن ها، بر خلاف نصیحت پدرشان مبنی بر نگفتن راز طلای راین، برای آلبریش شرح می دهند که طلایی که آنها از آن محافظت می کنند، قدرت اسرار آمیز و بی کرانی دارد. آلبریش می خواهد طلا را بر دارد اما پری ها، که آلبریش را چندان جدی نمی گیرند، برایش شرح می دهند که هیچ کس نمی تواند به طلا دسترسی پیدا کند مگر این که عشق را در وجود خود منکر شود. از آن جایی آنها گمان می کردند که این کوتولۀ نیبلونگ، عاشقانه خواهان آنها بوده است، تصور نمی کنند که او عشق را فدای طلا کند. اما آلبریش عشق را منکر می شود و طلا را می رباید و با آن فرار می کند.
صحنۀ دوم
صحنۀ دوم در والهالا، جایی که خدایان زندگی می کنند آغاز می شود. وُتان، خدای اعظم، به همراه همسرش فریکا (الهۀ محافظ اردواج و زناشویی) کنار هم خوابیده اند. فریکا از خواب بیدار می شود و از دور کاخی بزرگ را می بیند که دو غول آن را برای خدایان ساخته اند. وتان در حال خواب دیدن است، فریکا با تشویش او را بیدار می کند و به او اطلاع می دهد کار ساخت کاخ به پایان رسیده است و باید برای قولی که در ازای ساختن با شکوه ترین کاخ عالم به غولها داده است، چاره ای بیاندیشد. وُتان به آنها قول داده است فریا، الهۀ عشق و خواهر فریکا را که در زیبایی بی همتاست به آن ها بدهد. فریکا در مورد قولی که همسرش به غولها داده نگران است. اما وُتان به او اطمینان می دهد که به قولش وفا نخواهد کرد، و با نیریگی غول ها را فریب خواهد داد. فریا وحشت زده وارد می شود. او توضیح می دهد که چگونه غولها او را تعقیب کرده اند.
غولها یعنی فاسولت و فافنر وارد صحنه می شوند. آنها فریا می خواهند زیرا ساخت کاخ به پایان رسیده است. اهمیت فریا به خاطر باغیست که با مراقبت او در آن سیب های زرین می روید. اگر خدایان برای مدتی به این سیب ها دسترسی نداشته باشند، جوانی خود را از دست می دهند و می میرند. وُتان نمی داند که باید چه کار کند. غول ها سراغ فریا می روند و وُتان درمانده شده است. دونر و فراه برای حفاظت از فریا وارد می شوند اما کاری از دستشان ساخته نیست و نمی توانند مقابل غول ها ایستادگی کنند. لوگ خدای آتش وارد صحنه می شود. وتان با عصبانیت برای لوگ توضیح می دهد که چیز دیگری ندارد که به غولها بدهد. لوگ می گوید که او تمام دنیا را برای جستجو در اختیار دارد. او شرح می دهد که طلای رودخانۀ راین چه نیروی بی کرانی دارد و چگونه آلبریش آن را از پریان دزدیده است. او می گوید با حلقه ای که با این طلا ساخته شود می توان بر تمام دنیا فرمانروایی کرد. غولها صحبت های لوگ را می شنوند و به جای فریا طلا را می پذیرند. آنها فریا با خود به عنوان گروگان می برند. آن دو می گویند برای گرفتن طلا ها باز خواند گشت. و تاکید می کنند که اگر طلا را به آنها ندهند برای همیشه فریا را نزد خود نگه خواهند داشت. وُتان از لوگ می خواهد برایش طریقۀ رسیدن به طلا را شرح دهد. لوگ می گوید آن را باید از آلبریش دزدید، از طرفی خود آلبریش آن را از پریان دزیده است و متعلق به او هم نیست. بنابراین لوگ و وُتان به دنیای زیرین، جایگاه نیبلونگ ها رهسپار می شوند.
صحنۀ سوم
صحنۀ سوم در دنیای زیرین آغاز می شود. جایی که آلبریش، با طلایی که بدست آورده حلقه ای برای خودش ساخته است او با قدرت آن، کوتوله ها را به اسارت خود در آورده و آنها را وادار کرده است که برای او کار کنند. آنها در حال چکش کاری دیده می شوند. میمه، برادر آلبریش، آهنگریست که همواره از سوی برادرش با او بیرحمانه رفتار می شود. او مقداری از طلا را برای ساخت کلاه خودی جادویی به کار برده است. نام این کلاه تارن است. هر کسی که آن را بر سر بگذارد، قدرت تغییر شکل دادن و یا نامریی شدن خواهد داشت. آلبریش آن را به زور و تزویر از برادرش می گیرد.
وُتان و لوگ وارد صحنه می شوند. آنها به آلبریش می گویند که آوازۀ هوش او را شنیده اند. آنها از او می خواهند برایشان نشان دهد که او با تارن قادر به انجام چه کاری است. آلبریش آن را بر سر می گذارد و تبدیل به اژده هایی بزرگ می شود. وُتان و لوگ وانمود می کنند که به شدت تحت تاثیر این کار آلبریش قرار گرفته اند. لوگ از او می پرسد : آیا می تواند خود را به چیزهای کوچکتری هم تبدیل کند؟! شاید در برابر بعضی از خطرها چنین چیزی مورد نیاز باشد؟! آلبریش برای خودنمایی خود را به غورباقه تبدیل می کند. وُتان و لوگ فورا او را در حالی که غورباقه ای ضعبف است اسیر می کنند. سپس وُتان و لوگ همراه با آلبریش (که به حالت طبیعی بازگشته) و کلاه خود جادویی اش به والهالا باز می گردند.
صحنۀ چهارم
صحنۀ چهارم: وُتان و لوگ، آلبریش را مورد آزار و شکنجه قرار می دهند. آلبریش از آن ها می پرسد در مقابل آزادی او چه می خواهند؟ وُتان پاسخ می دهد همۀ طلا ها را. آلبریش می پذیرد و فرمان می دهد خدمتگزارانش طلا ها را از دنیای زیرین بیرون بیاورند. فرمان آلبریش اجرا می شود. برده های آلبریش طلا ها را به والهالا می آورند دوباره به دنیای زیرین فرار می کنند. آلبریش چندان نگران نیست، زیرا همچنان حلقه جادویی را در انگشت خود دارد و گمان می کند با قدرت آن بعدا می تواند همۀ طلاها را از آن خود کند. وُتان حلقه را در انگشت آلبریش می بیند. آلبریش به شدت هراسان می شود. وُتان وحشیانه حلقه را از آلبریش می گیرد. آلبریش دیوانه وار فریاد می زند و حلقه را نفربن می کند. «هر که حلقه را داشته باشد، با مرگ سر و کار خواهد داشت.» (نفرینی که در ادامه این داستان در اپراهای بعدی بسیار مهم است.) دو غول همراه با فریا از راه می رسند. خدایان در غیاب فریا بسیار ضعیف شده اند اما با حضور فریا قدری از قدرت خود را باز می یابند. وُتان طلاها را در پیش غولها قرار می دهد تا هر اندازه که می خواهند از آن بر دارند. آنها می گویند آنقدری می خواهند که سر تا سر فریا را بپوشاند. پس شروع به چیدن طلا ها دور تا دور فریا می کنند. این کار آنها به نوعی بهانه گیری است. ابتدا می گویند قدری از از سر او پیداست و لوگ مجبور می شود کلاه خود جادویی را آن جا قرار دهد؛ سپس می گویند چشمان فریا پیداست و باید با حلقه ای که در اختیار وُتان است آن جا را نیز بپوشانند. وُتان به آن ها می گوید هر چیزی غیر حلقه را بخواهند، خواهد پذیرفت. در این لحظه اِردا بر روی صحنه پدیدار می شود. او الهۀ زمین و نشانۀ فرزانگی است. او به وُتان یاد آوری می کند که این حلقه نفرین شده است و او باید سریعا آن را به غولها بدهد. وُتان انتخاب دیگری ندارد و می پذیرد. او حلقه را در حفره قرار می دهد و غولها بسیار شادمان می شوند. بلا فاصله بعد از این کار نفرین حلقه کار خودش را می کند. غولها بر سر تقسیم طلاها با یکدیگر درگیر می شوند و فافنر، فاسولت را می کشد. لوگ به وُتان می گوید که کار عاقلانه ای کرد که حلقه را به غولها داد زیرا به نوعی خودش را نجات داده است. هر چند فریکا، از این که وُتان زمانی حلقه را در اختیار داشته است، نگران است.
دانر خداوند آذرخش وارد می شود و چکش قدرتش خود را در هوا تاب می دهد. رعد و برقی ایجاد می شود و ابرها کنار می روند. رنگین کمانی پدیدار می شود که پلی است برای ورود به والهالا. صدای ناله و فغان سه پری راین شنیده می شود اما وُتان به آنها اعتنایی نمی کند. خدایان اکنون در اوج غرور خویش وارد والهالا می شوند. اما این غرور دیری نخواهد پایید و در پایان اپرای چهارم، گرفتار نفرین خواهند شد و مرگشان فرا خواهد رسید.
تالیف و ترجمه : مهدی طلاجوی